باد و باران

ز عشقش وجودم به آتش کشاند

به خاکسترم باد و باران رساند

کمی من درونم به من مل چشاند

که خونش به تیغ محبت فشاند

چو بلبل به باغش در آواز گل

نشستم به برگی به سنگی پراند

منم باغبان حمد گل می‌کنی

که خضرای جنّت ز من رخ دواند

صراطی که رازش سجود خداست

گل و سبزی‌اش را حجابش نشاند

مشو غافل از اصل و فرعش بگیر

که مقصد خداوند و غیرش نماند

دلم تشنه چشمه کوثراش

که عالم سراب و شرابم چه شد

سلامم به درگاه خضرم قمر

که شکم یقین کرد و جانم شکاند

تقدیم به پدر بزرگوارم عارف صاحبدل استاد یعقوب قمری شریف آبادی

عبدالسلام قمری