جلوۀ یزدان

چندیست که دل سوخته در آتش هجران

واحسرت از این آتش و فریاد از آبان

رفت آن بت عیار و همی ترک جهان کرد

در ماتم او خون چکد از دیدۀ یاران

بی‌یار و دیاری که در آن نیست قراری

ماییم اسیرآمده در ظلمت زندان

رحمی بکن ای یار به دلسوختگانت

ای دلبر عیسی‌نفس، ای جلوۀ یزدان

مشتاق نگاه تو شدیم از خوش ایّام

یارب، نظری کن تو به عشاق پریشان

بردی تو به یک غمزۀ خود دین و دل ما

از کفر تو ای جان جهان، تازه شد ایمان

پروانه‌صفت گرد رُخت چرخ‌زنانیم

شهدی بچشان از شِکر شُکر به مستان

از دوری تو صبر و قرار از دل ما رفت

یک شب دو شبی منزل ما باش تو مهمان

مهمان عزیزی تو بیا شاد کن این دل

باز آی و گلستان بنما کلبۀ احزان

بعد از تو دگر هیچ کسی در دل ما نیست

ای دوست، تویی در دل عشاق نمایان

پرنورتر از پیش بتاب ای مه زیبا

تا «زهره»وش از وجه تو گردیم درخشان

در این تن خاکی «قمرا» روح حیاتی

ماییم بسی زنده و پاینده به دوران

از کتاب در آیینه قمر

زهره قمری درّافشان