حسرت دیدار

مژده بادا بر شما ای ساکنان آسمان

بلبل خوشخوان مُلک آمد به جمع قدسیان

عاشقانه بند گِل از پای دل آزاد کرد

دست افشان و غزلخوان رفت او تا بیکران

روح قدسی بود و منزلگاه او عرش برین

چند روزی شد «قمر» مهمان ما در این جهان

گرچه اینک فرصت دیدار او پایان گرفت

شادمان شد، شادمان شد روح مهتاب زمان

قدر او هرگز ندانستیم، افسوس و دریغ

آسمانی بود و آسان پر کشید از خاکدان

در فراق روی ماهش چشم‌ها شد اشکبار

حسرت دیدار رخسارش ز کف برده توان

زد قمر آتش به جان عاشقان خسته دل

خونبهایی بس گران دارد وصال گلرخان

رفت دلبر، دل تمنایش کند تا روز حشر

بلکه بیند دیده دل آن جمال جاودان

دل برای دلبر دیرینه بی تابی کند

جان بشارت می دهد از وصل معشوق نهان

شاید از لطف «شریفا» هجر یار آخر شود

زهره را این بس قمر او را دهد خوش ارمغان

به مناسبت سومین روز عروج ملکوتی مولاناالمعظم استاد یعقوب قمری شریف آبادی سروده شد.

از کتاب در آیینه قمر

زهره قمری درّافشان