حق و باطل

حق و باطل، درهم و مخلوط شد

اُنس این دو، حرف نامربوط شد

بین حق و باطل آمد بس جدال

اهل باطل، دائماً در قیل و قال

از حقیقت دور و در گمراهی‌اند

غرق در خودبینی و خودخواهی اند

آن خداوندان شرّ و ادّعا

رو به شیطان کرده، دورند از خدا

شرّشان بر جان امت می‌رود

خیرشان اسباب زحمت می‌شود

قول ایشان نیست جز ناراستی

ناید از بد، جز کژی و کاستی

اهل فسق و فتنه و آشوب و شر

رنج و درد آمد از اینان بر بشر

از هوس، فریاد خونخواهی زنند

جاهلند و حرف آگاهی زنند

دور از آداب عشق‌اند و سلوک

پیروی کردند آیین ملوک

امر و نهی خیر و شر در خون دهند

آبروی خود به عالم می‌برند

خون حق را می‌مکند از حرص و آز

دشمن حق گشته‌اند از دیرباز

در شب ظلمت، شبیخون می‌زنند

دم ز عقل و عدل و قانون می‌زنند

تیغ باطل چون برون شد از نیام

بر جراحاتش نباشد التیام

خونِ حق ریزد به ناحق بر زمین

چشمه خون جوشد از این سرزمین

گرچه نامردان بسی خون ریختند

خون حق در رود جیحون ریختند

لیکن از هر قطره خونی شد روان

سیل خونخواهی مردان جهان

دیده حق‌بین نبیند غیر حق

نقش بر عالم بوَد تصویر حق

ذات بد را با حقیقت کار نیست

بدصفت را راه بر دربار نیست

پای غیرت در ره باطل شکست

لکه‌ها بر دامن ایمان نشست

خانه باطل بوَد سست و خراب

پایه‌هایش در میان منجلاب

نفس باطل خفته در آشفتگی

گشته حیران در دل گمگشتگی

بی خبر از جان و از احوال دل

مانده در تاریکی امیال دل

با صلاح صلح و ساز دوستی

چهره پنهان کرده اندر پوستی

در کمینگه خفته‌اند آن ناکسان

گرگ‌ها، کفتارها و روبهان

تا که شیران را به زنجیر آورند

چنگ و دندان تیز بر شیران کنند

شیر غرّان را اسارت نیست نیست

شیرمردان را حقارت نیست نیست

اهل بطلان را نباشد افتخار

چون که باطل نیست هرگز پایدار

روح باطل در جهان شد بی‌فروغ

ناید از بطن سیاهی جز دروغ

ای که از حقد و حسد تهمت زنی

لاف غیرتمندی از ظلمت زنی

حرمت خوبان شکستی، نابکار

شک و شرک و مکر و کفرت آشکار

تا به کی بر نفس خود جولان دهی

پای بر عقل و دین و دل نهی؟

فکر تو کوتاه و پایت لنگ شد

منزلت دور است و ره، پر سنگ شد

آبرویت رفت و گشتی و روسیاه

شد تلاشت باطل و عمرت تباه

داغ حسرت خورد بر پیشانی‌ات

در دو گیتی رنج‌ها ارزانی‌ات

بنگر اینک در زیانکاری شدی

غرق گرداب گنهکاری شدی

هان به امید چه هستی، توبه کن

شرم کن، رو بر خدای کعبه کن

تهمت بی جا نزن بر ما که ما

زاده عشقیم و مولود بقا

ما همه یک روح در چندین تنیم

تیر حق بر قلب باطل می‌زنیم

بچه شیرانیم در این بیشه زار

دشمنان از رعب و وحشت در فرار

در شجاعت نیست کس بر ما حریف

شیرمردانیم از نسلی شریف

جان به کف بگرفته‌ایم از عشق او

نیست ما را ننگ نام و آبرو

ترس را در بند و زنجیر آوریم

سد اسکندر به قدرت بشکنیم

مرگ را گوییم اگر مردی بیا

تا بگیریمت در آغوش وفا

از کتاب در آیینه قمر

زهره قمری درّافشان