عطر جاودانگی

یکسال گذشت
بی نفس‌های گرم و بی تپش قلب مهربانش
یکسال گذشت
بی لبخندی از گلبرگ لبانش
و بی شهابی از آسمان نگاهش
اما بی حضور آینه‌گونش هرگز
یکسال گذشت
اما بی عشق او هرگز نگذشت

و چه آزاد و دل‌آرام رفت!
آزاد از هر بندی
از هر آنچه غیر دلبر بود
و آرام به رسم عاشقی

پروانه چشم‌هایش بال بر هم نهاد
و نیلوفر لبانش لب بسته داشت
و در ساحل نگاه‌های ناباور
به طلوعی روشن‌تر و زیباتر تن داد

چه زیبا پر کشید!
در سکوتی پرمعنا
با جامه‌ای از پرنیان لطافت
و لبالب از آهنگ سلامت
و چه سبکبال رهید
چون دریا

در اوج رهایی
ترانه دلداگی سر داد
و در بهار عارفان
عطر جاودانگی را
از هفتمین آسمان عشق
پراکنده ساخت

چه خوش نوشید و گوارا!
جام رفتن را
برای زیستنی بهتر
در مکانی بلندبالا
در جوار لیلی
و در منتهای زیبایی

اکنون پاییز پر از دریاست
دریایی به رنگ مهتاب
دریایی بیکران از برتری
دریایی بی‌نهایت مهربان و بخشنده
امروز آسمان اشک شوق می‌بارد
که روح دریا را در آغوش دارد
و زمین لبالب از غرور است
در هم نفسی با قلب دریا
پس اینک که آسمان و زمین بر خود می‌بالند
شکستن مرا نیز ای روزگار
هرگز نخواهی دید
که من خود شکننده‌ام
آنچه را که سد راهم شود
در رسیدن به دریا و دریاشدن

و امروز امواج مهر مهتاب
تو را نیز می‌خواند
برای رفتن
برای پیوستن
برای عاشق‌شدن و زیباشدن

زهرا قمری سمایی