فصل یکرنگی


فصل یکرنگی

فصل یکرنگی

پدر آسمانی‌ام ، زمستان آمد.
فصل صداقت، یکرنگی، سپیدی .

روزهایی که سرمای برف و سوز سرمایش
می‌خشکاند هر چه غیر از تو در زمین جان روییده.
فصلی که در آن
دروغ‌ها آشکار و دوست داشتن حقیقی نمایان می‌شود.

اولین زمستانی است که تو را ندارم.
اما، پدر مهربانم!
یکرنگی زمستان و امتحان صداقتش را به جان خریدارم.
پس بیا که مرا از امتحان دوست داشتنت پروایی نیست.
قلبی دارم پر از یاد یار و عشق دلدار.
قلبی که تپش‌هایش تنها برای توست.

پدر آسمانی ام!
برای من که هر لحظه تو را در کنار قلبم احساس می‌کنم
و نگاه گرمت، ذوب می‌کند هر چه غیر توست
برای من که هنوز هم کلام مهربانت
آهوی اندیشه‌ام را صید می‌کند،
از یکرنگی زمستان و امتحان دوست داشتنت پروایی نیست.

اما
آن هنگام که تصویر لبخندت، زخم می‌زند بر دلم
و تداعی خاطره‌هایت ، دلتنگی‌ام را صد چندان می‌کند
و از خاطره روزهای با تو بودن چشمانم تر می‌شود
از زمستان یکرنگی هراسان می‌شوم
چه آنکه شاید رنگ ناامیدی و غم، سپیدی فصلم را برباید.

اما چاره چیست؟
در فراق تو
جانم جامی است از نیاز،
که هر دم طلب می‌کند در این دوری
مِی عبور از فاصله‌ها را.
برایم محیا ساز ای دلبر زیبا‌روی
نوشیدن این مِی را.
بیا و باش و بمان.
بمان تا با طلوع نگاهت،
چشمانم جان گیرد
و دیده‌ام باری دگر پر کشد به سوی زیبایی‌ات.
تا نفس‌هایم تازه شود از بودن‌ات .
صدایم زنده شود به شکرانه داشتن‌ات.
بیا تا با صدای بلند بر همگان بخوانم
که پدرم شه شاهان، عشق عاشقان، سرود جاودانگی و روح جاویدان است.
بیا تا در حضور تو ، بزرگی‌ات را به رخ زمین و زمان کشم و بندگی‌ام را بی‌شمار تکرار کنم.

مهربان یارم، ای آسمانی، ای روح قدسی و ای سرور شادی!
می‌دانم تو هستی زیرا تو را احساس می‌کنم.
اینک نیز بر این دخترک دلتنگ
نگاهت را دوخته‌ای
و مرا در آغوش مهربانی‌ات پناه داده‌ای
اما..
چشمان من چه می‌شود؟
قسمت چشمان من از دیدارت، چه؟
در این زمستان
چشمانم سپیدی طهارت می‌طلبند
تا لیاقت دیدارت را بیابند.

۱۶ دی ۱۳۹۷
خط خطی های دلتنگی مجموعه رقص قلم

زینب قمری صبرایی