نجوا با مهتاب


نجوا با مهتاب

نجوا با مهتاب

پاییز رخت بسته است و از نزد ما می رود
اما نمی داند چه داغی نشانده تا ابد بر جان ما،
پاییز می رود،
اما هرگز یادمان نخواهد رفت
که در این فصل کسی هست
که به اندازه تمام برگ های پاییزی
ثانیه های زندگی اش را
وقف ما کرده بود .

پاییز می رود اما
به حرمت برگ ریزان عمرش
یاد او تا ابد
بر خاطر و قلب ما خواهد ماند.

و من هم اینک
به یاد آخرین روزهای عمرت
که با وجود درد و رنج بسیار
عهدهایمان را به اتمام رساندی.
وجودم را لبریز می سازم
از عطر نگاهت
و زندگی ام را متبرک
به روح قدسی ات.

پاییز می رود
اما هیچ کسی، هیج چیزی،
هیچ ثروتی ،هیچ مقامی
نمی تواند تو را از من بگیرد.
در من ریشه کرده ای
و با جریان خونم مدام در حرکتی .

ای بزرگ مرتبه! ای پدر مهربانم!
تو روح رقصانی در جانم
دلیل دلتنگی و
بغض گاه و بی گاهم هستی .

خاطرات شیرین
فروغ دیدگان
طراوت جسم
شور نیاز
دلیل حرکت
و شوق اشتیاقم هستی.

پاییز می رود
اما ای پدر آسمانی ام!
تو جاوید هستی و ماندگار.
و می مانی با من تا همیشه زمان.

۲۸ آذر ۱۳۹۷
خط خطی های دلتنگی مجموعه رقص قلم

زینب قمری صبرایی