پیر خضرا

باران رحمت رب رحیمم بر جان عاشقم بارید و عشق را ارمغانم بخشید.
و من در زیر بارش فیوضات قدسی‌اش، سر سجود و بندگی بر آستان لاهوتی‌اش نهادم، زبان به ذکر مبارکش گشودم و خالصانه و عاشقانه ستایشش گفتم که به راستی، سزاوار ستودن است.

قمرا، چشمانم به نگاه نافذ تو پیوند خورد، کامم از نوش کلام تو شیرین شد، قلبم از عشق پاک تو به تپش افتاد، جانم از حضور بهاری‌ات طراوت گرفت و روح حیات در وجودم دمیده شد.

پس مرغ جانم از شکوه جمال جمیلت به وجد آمد، در هوای عشقت پریدن آغاز کرد و سرودخوان و ثناگوی تو گردید.

می‌زنم فریاد من دلداده‌ام

دل به عشق پیر خضرا داده‌ام

من فقیرم، دردمندم، عاجزم!

رو به درگاه «قمر» بنهاده‌ام

منعم است و من گدای درگهش

ذرّه‌ای بر مقدمش افتاده‌ام

پای‌بوس میر ملک و شاه عشق

در رکابش جان به کف آماده‌ام

تا اسیر جذبۀ چشمش شدم

دل رها گشت این‌چنین آزاده‌ام

معتکف گشتم چو در محراب دل

شد مطهر دامن سجاده‌ام

«زهره» را با ماه معنا رازهاست

تا دَم مرگم، خمار باده‌ام

از کتاب در آیینه قمر

زهره قمری درّافشان